گفتی: غزل بگو! چه بگویم، مجال کو؟ شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پرزدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ قیصر امین پور
خیلی وقت است در دلم باران نمی بارد،
درخت خیالم دیر زمانی ست که برگ نکرده.
بهار در راه است و فروردین من بوی شبهای یلدا می دهد،
دلم سوخت و خیالهایم پرپر شد،کفش شکوفه ها
را دزدیده ام آیا بهار منتظرم می ماند؟
دل نوشته من(نظر یادتون نره)
روزگارتون بهاری دلاتون لبریز از شادی
.jpg)
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
فریدون مشیری
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از
کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین،
شماره منزل او را گرفت.
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی:
اینکه سالمی یا مریض شدی...
اگه سالمی دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی،
اما اگه مریض هستی فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی:
اینکه بالاخره خوب میشی یا می میری!!!
اگه خوب شدی که دیگه چیزی واسه نگرانی وجود نداره،
اما اگه بمیری دو چیز وجود داره که نگرانش باشی:
اینکه به بهشت بری یا جهنم
اگه به بهشت میری چیزی واسه نگرانی وجود نداره،
ولی اگه به جهنم بری اونقدر مشغول احوال پرسی
با دوستان قدیمی خواهی بود که وقتی برای نگرانی نداری!!!
پس چرا نگرانی؟؟؟!!!
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است
و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند
که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن
سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز
زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از
خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...
مار از پونه، من از مار بدم میآید یعنی از عامل آزار بدم میآید هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم هم ز همسایگی خار بدم میآید کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ که من از اینهمه دیوار بدم میآید دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولی از مرد تبردار بدم میآید ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو که من از کار تو بسیار بدم میآید عمق تنهایی احساس مرا دریابید دارد از آینه انگار بدم میآید آه، ای گرمی دستان زمستانی من بیتو از کوچه و بازار بدم میآید لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست آری از اینهمه تکرار بدم میآید
کسانی که مطابق حرکت عقربههای ساعت،
امضاء میکنند، انسانهایی منطقی هستند.
کسانی که بر عکس عقربههای ساعت امضاء میکنند،
دیر منطق را قبول میکنند و بیشتر غیرمنطقی هستند.
کسانی که از خطوط عمودی استفاده میکنند،
لجاجت و پافشاری در امور دارند.
کسانی که از خطوط افقی استفاده میکنند،
انسانهای منظّمی هستند.
کسانی که با فشار امضاء میکنند، در کودکی سختی کشیدهاند.
کسانی که پیچیده امضاء میکنند، شکّاک هستند.
کسانی که در امضای خود اسم و فامیل مینویسند،
خودشان را در فامیل برتر میدانند.
کسانی که در امضای خود نام فامیلیشان را مینویسند،
دارای منزلت هستند.
کسانی که اسمشان را مینویسند و روی
اسمشان خط میزنند، شخصیت خود را نشناختهاند.
شما چگونه امضا میکنید

کفشهای نوکتیز
اگر شما این مدل کفشها را دوست دارید فردی هستید
که میخواهید مشخص و البته غیرعادی باشید؛ شخصی
که خواهان توجه است. همیشه چیزی که میخواهید
به دست میآورید. در مورد قدرت و جاذبههای خود اطمینان دارید.
گرچه عدهای شما را دختری نادان و سطحی میبینند.
کفشهای تخت و راحتی
دوستداران این مدل معمولاً افرادی دوستداشتنی،
با رفتاری دوستانه و کمی کسلکننده هستند.
روح شما عمیقا هنوز یک کودک است. سعی میکنید جالب
توجه و با دیگران راحت باشید؛ ولی غریبهها به سختی
میتوانند به شما نزدیک شوند. زنانی که این سبک را میپسندند،
معمولاً مدگرا بوده و به پوشیدن لباسهای جدید علاقهمندند.
شما مهربان و محتاط هستید. مردان این زنان را بسیار شکننده میبینند؛
به طوری که میخواهند مراقبش باشند.
کفشهای پوتینشکل
شما محتاط و کمی خودپسند هستید. به مردم اعتماد ندارید
و ترجیح میدهید هر کاری را خودتان انجام دهید. ولی در
عین حال باهوش و حساس بوده و اغلب نگران رابطه خود
با دیگران هستید. شما به راستی از بیتربیتی و رفتار
ناپسند شگفتزده میشوید.
کفشهای غیر نوکتیز
خوددار هستید و احساساتتان را پنهان میکنید.
شما میدانید چه می
خواهید و به هدفتان میرسید، برایتان مهم نیست
چه اتفاقی میافتد و اطرافیانتان چه فکری میکنند.
میتوانید بسیار دقیق و نکتهسنج باشید؛
به طوری که راحت نمیتوانید دوست پیدا کنید.
کفشهای مدل پسرانه
این دختران به طور طبیعی خلاق و اجتماعی هستند.
آنها عاشق سفر هستند و وقتی طبق روال عادی مجبور میشوند در یک مکان به
مدت طولانی بمانند؛ بسیار کسل و خسته میشوند.
نیاز دارند همیشه در بین افرادی باشند
که به او احترام میگذارند و او را دوست دارند.
کفشهای مدلدار راحتی
زنانی که کفشهای لژدار میپوشند، معمولا رک و بااعتماد
به نفس و در عشق قدرتمند هستند. ولی زمانی که زمان
تصمیمگیری میرسد با تردید عمل میکنند.
در ارتباطات به دنبال اطمینان و اعتماد هستند.

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.
آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی
سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت
با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن
ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند
و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.
پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت
را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار
دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این
است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
| Design By : Pichak |

